ماههاست که قصد دارم کارهای گوناگونی بکنم اما دریغ از یک کار خرسند کننده! زندگی توالی روزمرگیهای بی پایان شده و یکنواختی و ملال آوری آن، هر روز بی باک تر از دیروز خیمههای آرزوها را هنوز نیافراشته به خاک میاندازد و بر باد میدهد.
یکی از این کارهای گونه گون، نوشتنهای گاه و بیگاه در این وبلاگ بوده و نکتههایی که دوست داشتم با نوشتن شان، راه برون رفتی از این یکنواختی کسالت بار، دستکم برای خودم، بیابم و زیستنی فراتر از زیستن عادی و معمولی را تجربه کنم. اما افسوس که کاهلی و بی انگیزگی برآمده از همین کسالت باری، مزید بر علت شده و دور معیوبی را فراهم آورده که گریز از گردونه آن بسی دشوار، اگر نگویم محال، به نظر میرسد.
امروز، اما، به لطف یزدان پاک، توانستم اندکی پا را از این دایره مستبد بیرون بگذارم و نقبی از این حصار به سوی روشنی و آزادی و شادی بزنم. امید که حفر این حفره در دیوار سنگی زمانه، راهی به رهایی و پروازی فراتر از این ارتفاع پست، در پی داشته باشد.
از دو سه سال پیش، پس از فراغت از درس و مدرسه فلسفه، سودای نوشتن مطلبی تحقیقی درباب روانشناس معروف سوییسی، کارل گوستاو یونگ، را داشته ام و مدتی است که گاه پیگیر و گاه پراکنده، به فراخور حال و مجال، سرگرم خواندن منابع مرتبط با این موضوع بوده ام. یکی از این منابع، که به نظرم کتاب خوبی است و آشنایی اجمالی اما کاملی با اندیشهها و کارهای یونگ به خواننده میدهد، کتاب «اندیشه یونگ» نوشته ریچارد بیلسکر ترجمه حسین پاینده است. این کتاب در 174 صفحه در سال 1398 توسط انتشارات مروارید به بازار کتاب عرضه شده است. فی الحال مشغول مطالعه این کتابم. شاید - اگر آن دایره مستبد بگذارد!- به زودی فرازهایی از این کتاب و یا حتی گزارشی اجمالی از کل تحقیق را در همین وبلاگ در معرض نقد و نظر دوستان صاحب نظر بگذارم:
همتم بدرقه راه کنای طایر قدس
که دراز است ره مقصد و من نوسفرم