در یک تعریف مقدماتی، متافیزیک را میتوان بررسی عام ترین خصوصیات واقعیت تعریف نمود. یعنی واقعیت از آن جهت که واقعیت است مورد مطالعه قرار گیرد نه به لحاظ این یا آن بعد خاص از واقعیت. پل فولکیه درکتاب فلسفه عمومییا مابعدالطبیعه ، دو دسته تعریف برای متافیزیک بر میشمارد و بعضی را قابل قبول و برخی را مردود میداند. از جمله به تعریف ارسطو اشاره میکند که فلسفه اولی (یعنی همان متافیزیک) را «علم به هستی از آن رو که هستی است» میداند و معتقد است که ارسطو در این تعریف، متافیزیک را به هستی شناسی مؤول گردانیده است. وی همین نقد را بر تعریف معمول دیگری از متافیزیک نیز وارد میداند مبنی بر این که: متافیزیک علم به لوازم ضروری ماهیات است، در مقابل علوم تحصّلی که علم به لوازم ممکن واقعیات یا ممکنات است.
در دوران مدرن، تلقی کانت از متافیزیک نقطه عطف به شمار میرود زیرا او حوزه عمل متافیزیک را به «شناخت خودِ شناخت» محدود میکند. در فلسفه نقادی کانت، متافیزیک علم به حدود عقل بشری میشود و نقادی او در واقع به معنای نقادی فرآیند شناسایی است. از نظر کانت، متافیزیک عبارت است از تدوین فهرست مرتب و منظمیاز تمام آنچه که بشر میتواند به یاری عقل محض (یعنی بدون مدخلیت تجربه) دریابد. برحسب این تعریف، متافیزیک به فلسفه شناسایی یا نقادی تحویل میگردد. فولکیه این تعریف کانت را غیرجامع میداند وآن را صرفاً تعریف متافیزیک خاص او میداند نه تعریف کلی متافیزیک. نتیجه ضروری دیدگاه کانت آن بود که در فلسفه غرب، رفته رفته متافیزیک به شاخهای از فلسفه تبدیل شد و به یک عملکرد ذهنی محض تقلیل یافت .
این نکته نیز گفتنی است که تا پیش از کانت، هر دو جنبه شناخت شناسی و هستی شناسی در کنار یکدیگر و به عنوان مکمل همدیگر در جریانهای حکمیفلسفی عمده حضور داشتند که بارزترین نمونه آن را میتوان در تمثیل خط افلاطون در کتاب جمهوری ملاحظه نمود.
فولکیه سپس با بر شمردن ویژگیهای یک تعریف قابل قبول برای متافیزیک، از جمله جامعیت و مانعیت، تعریف پیشنهادی خود را اینگونه ارائه میدهد: «متافیزیک عبارت است از علم به شنا سایی و هستی.» مراد فولکیه از اینکه متافیزیک علم به شناسایی است آن است که دراین علم ابتدا به تعیین ماهیت شناسایی و قوای شناختی انسان مبادرت میگردد و سپس درجه اعتبار شناسایی یعنی میزان قدرت و استطاعت انسان در شناخت اشیاء و امور مورد بررسی قرار میگیرد. از سوی دیگر، متافیزیک علم به هستی هم هست بدان جهت که برای بحث از ذوات اشیا از ظواهر آنها درمیگذرد و با آغاز کردن از علل نزدیک و بی واسطه مشهودات، میکوشد تا به علت نخستین اشیاء و امور پی ببرد. توجیه این تقسیم بندی، از نظر فولکیه، آن است که هر گونه شناختی، شناخت نسبت به موجودی است و حصول هر گونه نظری در باب شناسایی، وابسته به حصول نظر شناسنده است نسبت به هستی. همچنین هستی نیز خود در امر شناسایی حضور دارد. پس مسأله شناسایی و هستی دو روی یک سکه اند و با هم ملازمت ضروری دارند.
در توضیح این بیان که یادآور «حیث التفاتی» در پدیدارشناسی هوسرل است، میتوان گفت دو قطب سوژه و ابژه یعنی شناسنده و موضوع شناخت، در عین تمایزی که از یکدیگر دارند، واجد نوعی اینهمانی و اتحاد نیز هستند زیرا در غیر این صورت محال است که «شناسایی» تحقق یابد. از این رو میتوان نتیجه گرفت «هستی» که وجه غالب در قطب ابژه است، در قطب سوژه نیز حضور دارد و متقابلا، «شناخت» نیز که وجه غالب سوژه است در قطب ابژه حضور دارد.
در ارتباط با متافیزیک نکته دیگری که ذکر آن ضروری است اینکه، از لفظ متافیزیک (مابعدالطبیعه) گاه معنی ماوراء الطبیعه نیز مراد گردیده، چنانکه در سخن نقل شده از توماس آکوئینی دیدیم. در این کاربرد، متافیزیک دیگر علم نیست بلکه منظور از آن محتوا و موضوع این علم است. یعنی مدلول این لفظ صبغه کاملا هستی شناسانه پیدا میکند.